X
تبلیغات
مبینا و سارینا

[ جمعه 1392/01/09 ] [ 23:4 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

دانستنی های فضا برای کلاس چهارمی ها

با دانستنی های فضا در خدمت شما هستم. 
این اتوران به فضا و منظومه ی شمسی و سیارت آن 
 می پردازد و برای درس دهم کتاب علوم پایه ی چهارم 
به نام « زمین و همسایه های آن » مناسب است.
امیدوارم از دیدن آن لذت ببرید و بتونم از نظرات و پیشنهادات شما استفاده کنم.




منبع : http://babaabdad.blogfa.com/

[ شنبه 1393/01/02 ] [ 17:37 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

شکلک های وروجک

[ جمعه 1392/11/11 ] [ 18:32 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

از تصاویر لذت ببرید


[ دوشنبه 1392/10/02 ] [ 23:14 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

کاردستی با رول

حیوانات رولی

دورریختنی ها این روزها در میان دوستداران عرصه ی هنر جای خوبی باز کرده است . تزیینات اتاق کودکان هم بخاطر سادگی و تنوع رنگی که دارند در این میان بیشترین طرفدار را دارد . در این پست با مجموعه ای از حیوانات ساخته شده با رول دستمال کاغذی و روش ساخت آن ها آشنا می شوید .

برای ساخت مجموعه ی حیوانات ابتدا باید سر رول را مانند شکل زیر تا بزنید .

حیوانات-با-رول-(7)

سپس مطابق با حیوانی که قصد ساخت آن را دارید رول را رنگ بزنید .

حیوانات-با-رول-(10)

با  مقوای رنگی اجزای بدن حیوانات را بسازید و به رول بچسبانید . در زیر ایده هایی برای تزیین این رول ها را مشاهده می کنید .

ساخت شیر با رول دستمال تولت

حیوانات-با-رول-(8)

تزیین رول به شکل پرنده

حیوانات-با-رول-(9)

تزیین رول دورریختنی به شکل خوک

حیوانات-با-رول-(6)

تزیین رول دستمال توالت به شکل گربه

حیوانات-با-رول-(5)

کاردستی با دورریختنی ها و ساخت فیل با رول دستمال تولت

حیوانات-با-رول-(4)

کاردستی طاووس با رول دستمال کاغذی

حیوانات-با-رول-(3)

کاردستی گاو با رول

حیوانات-با-رول

مجموعه ای از حیوانات ساخته شده با رول دستمال توالت را مشاهده می کنید .

حیوانات-با-رول-(2)

 

منبع : معلم بندری

[ دوشنبه 1392/10/02 ] [ 12:42 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

چند لطیفه برای دوست جونیا

غضنفر زنش رو بدجوری می زده ؛ از پرسیدن : چی کار کرده که می زنیش؟ می گه: اگه می دونستم که می کشتمش!!

  

لبخند غضنفر با کلید گوشش رو تمیز می کرده؛ گردنش قفل می کنه!!

 

نیشخند به غضنفر می گن: فهمیدی زلزله اومد؟ گفت: نه من رو اون ور بود.!!

 

چشمک غضنفر می ره عروسی ‌‌‌؛ تو عروسی برف شادی می زنن ؛ سرما می خوره!!

 

لبخند غضنفر پول می اندازه توی صندوق صدقات بعد سوارش می شه!!

 

نیشخند غضنفر دکتر می شه، یه قرص به مریضش می ده می گه : یکی قبل از خواب بخور یکی بعد از خواب!! 

 

 

 

چشمک به غضنفر می گن: شنیدی آدم شدی؟ می گه: نامردا شایعه کردن!!

 

 

 

لبخند به غضنف می گن: یه میوه ی آبدار و خوش مزه و شیرین نام ببر. می گه: خیار ! می گن: خیار کجاش شیرین و آبداره؟ غضنفر میگه: یه بار که با چایی شرین بخوری نظرت عوض میشه!!

 

 

 

نیشخند به غضنفر می گن: اگه سردت بشه چه کار می کنی؟ می گه: می رم نزدیک بخاری. میگن: اگه خیلی سردت بشه چی ؟ میگه: به بخاری می چسبم . میگن : اگه خیلی خیلی خیلی سردت بشه چی؟ میگه : حوب معلومه ، بخاری رو روشن می کنم.!!

 

چشمک غضنفر از دوستش  پرسید: تو کجا بدنیا اومدی؟ میگه: تو بیمارستان. غضنفر می گه: وای ، مگه مریض بودی؟ 

 

 نیشخنداز غضنفر می پرسن  : سخت ترین کار چیه ؟ میگه: نمک تو نمکدون ریختن. می گن: چرا ؟ می گه: چون سوراخ هاش خیلی ریزه!!

[ سه شنبه 1392/09/26 ] [ 17:12 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

انگری بردز های واقعی رو دیدید

عکس-انگری-بردز-(3) پرندگان-واقعی-انگری-بردز-(4)

عکس-انگری-بردز-(4) پرندگان-واقعی-انگری-بردز-(6)

عکس-انگری-بردز پرندگان-واقعی-انگری-بردز

عکس-انگری-بردز-(1) پرندگان-واقعی-انگری-بردز-(2)

عکس-انگری-بردز-(2) پرندگان-واقعی-انگری-بردز-(3)

عکس-انگری-بردز-(5) پرندگان-واقعی-انگری-بردز-(1)

[ سه شنبه 1392/09/26 ] [ 15:27 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

عجیب ولی واقعی

بدون اراده الهی برگی از درخت نمی افته

 

 

کمی صبر کنید تا تصویر به طور کامل بار گزاری شود

[ جمعه 1392/08/03 ] [ 17:27 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

خنده بازار

بابام رفته مسافرت
هرشب ساعت ۲ مسیج میده:
پاشو کولرو خاموش کن!

************************************

غضنفر میره مزرعه میخره ۲ سانتی متر در ۸ کیلومتر!!! میگن:این چه زمینیه؟چی میخوای بکاری؟ میگه: به امید خدا ماکارونی

************************************

شناگر ایران بین هشت نفر شیشم شده !!
بعد مربی شنای ایران میگه فراتر از حد انتظار ما ظاهر شده !!
لامصب انتظار داشته یارو غرق شه ؟!!

یه سوال که ذهنم رو خیلی مشغول کرده اینه که،
چرا خانوما رشته مامائی دارن ولی آقایون رشته بابائی ندارن ؟؟؟

این آدمایی که سه صفحه بهشون اس ام اس میدی
بعد مثل معلولا فقط یه کلمه تایپ میکنن OK
باید بگیری اون دکمه های کیبورد موبایلشونو با بیل داغون کنی
ازش فقط یه o بمونه با یه k
تا حالشون جا بیاد!!!

************************************

سخت ترین کار

از فسقلی می پرسند: سخت ترین کاری که در زندگی ات می کنی چیست؟

می گویند: پر کردن نمکدان.

می گویند: چطور؟

می گوید: چون سوراخ هایش خیلی ریز است.

************************************

سوم یا چهارم

پدر می خواست پسرش را در مدرسه ثبت نام کند.

مدیر گفت: متاسفانه کلاس سوم ما پر شده. نمی توانیم پسرتان را ثبت نام کنیم.

پدر: اشکال ندارد. پس اسمش را در کلاس چهارم بنویسید.

************************************

خورشید بی فایده

ازفسقلی می پرسند ماه بهتر است یا خورشید؟

می گوید: ماه

می گویند: چرا؟

می گوید: چون ماه شب های تاریک را روشن می کند اما خورشید در روز کاری نمی کند!

************************************

کلمه سازی ابتکاری

به فسقلی می گویند کلمه ای بگو که در آن آب باشد.

می گوید:شلنگ

************************************

اشتباه

معلم:فسقلی از چه گلی خوشت می آید؟

فسقلی : اقاقیا

معلم:همین را بنویس.

فسقلی:اشتباه کردم. گل رز!

************************************

پیام بازرگانی

از یکی پرسیدند: چه فیلمی را دوست داری؟

گفت:پیام بازرگانی.

گفتند:چرا؟

گفت:چون وسطش سریال پخش می شود!

************************************

چمن مصنوعی

چوپانی با گوسفندهایش دعوا می کند، برای چرا آن ها را می برد در چمن مصنوعی.

 

[ سه شنبه 1392/05/29 ] [ 11:18 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

خرسکها


  

[ شنبه 1392/04/15 ] [ 13:4 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

مبینا و سارینا

من و سارینا جون

[ چهارشنبه 1392/03/15 ] [ 13:37 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

عکس های جشن تکلیف - مدرسه شاهد

 

جشن تکلیف - اردیبهشت 92

 

 

 

[ سه شنبه 1392/02/31 ] [ 0:9 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

شکلک

شکلکا رو نگاه کنید بد نیستن.




[ پنجشنبه 1392/01/08 ] [ 20:0 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

پیام تبریک عید

 

بچه ها جون امیدوارم که سال نوشما پر از خوشی وصفا باشد.

 

    animated gifs of happy new year

[ چهارشنبه 1391/12/30 ] [ 19:47 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

پیام من

 

زمستان تان گرم باد.

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 

[ پنجشنبه 1391/11/26 ] [ 22:57 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

مبینا جان : 18بهمن سالروز تولدت مبارک

 

شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا

شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا

[ چهارشنبه 1391/11/18 ] [ 1:56 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

مراسم جشن مهر ماه در مدرسه ی من

[ یکشنبه 1391/07/02 ] [ 21:47 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

آزمون انگلیسی صوتی وتصویری برای پیش دبستان و دبستانی ها

آزمون انگلیسی صوتی وتصویری برای پیش دبستان و دبستانی ها






منبع : دو فرشته آسمانی

[ پنجشنبه 1391/06/30 ] [ 8:24 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

خاطره بازی

 سلام دوستای گلم  امروزم باز با یه مطلب جدید اومدم سراغتون . 

راستی  میدونید چه خبره ؟

 چند روز بود که بابام هی منو می برد جاهای تفریحی .

باور کنید توی دو روز منو سه بار برد شهربازی و سرزمین سحر آمیز و یک بار هم هم سینما .

فیلمی که توی سینما دیدیم کلاه قرمزی و بچه ننه بود که خیلی جالب بود و حسابی

خندیدیم .توی شهر بازی هم بازیهای زیادی انجام دادم مثل قصر بادی - شکار ماهی - شلیک

به غول و ماشین سواری و تشک فنری که فکر کنم اسمش ترامبلینگ بودش و بابام همه ی 

 اینها رو توی دو روز برای من انجام داد . چون مامان و سارینا رفته بودن خونه ی بابابزرگم اینا.

خلاصه این چند روز مونده به مدرسه دارم آخرین تفریحاتمو انجام میدم .

لوازم التحریر و لباس فرم مدرسه رو هم که آماده کردم فقط مونده کیف و کفش و لباس

غیر مدرسه ای که می خواهیم بریم از تیراژه ی تهران بخریم . فعلاْ خداحافظ

[ شنبه 1391/06/25 ] [ 18:0 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

مرغک بال شکسته - از سروده های جدیدم

یه مرغ بال شکسته

رو پشت بوم نشسته

از بس که میره این ور

یا که میره به اون ور

گرسنه است و خسته

خوابیده چشاشو بسته

مرغک نازنینم

تو رو بی حال نبینم

خدا کنه که خوب بشی

بپّری و محبوب بشی

دوسِت دارم عزیزم

نبینمت مریضم

 منتظر نظرات شما در مورد این شعر جدید خودم هستم

[ پنجشنبه 1391/06/16 ] [ 22:28 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

داستان راننده ی غریبه

دختری بود به نام ساناز . ساناز خیلی مرتب و منظم و مودب بود. 

او همیشه کارهایش را دقیق و به موقع انجام می داد.

یک روز ساناز وقتی امتحانش را تمام کرد و از مدرسه بیرون آمد به جای اینکه پدرش بیاید دنبالش ،

ماشینی دنبالش کرد و گفت : امروز من به جای پدرت آمده ام دنبالت که ببرمت خونه تون.

ساناز نگران شد و با عصبانیت فریاد زد : من فقط با پدر یا مادرم میرم و هرگز سوار ماشین شما     

نمی شوم . فهمیدید آقا !

مرد راننده از ترس پا به فرار گذاشت .

بعد وقتی ساناز با همراهی خانم مدیر به خانه رسید نفس راحتی کشید و پس از کمی استراحت

همه ی ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادر ساناز هم از اینکه دخترش اینقدر شجاع و عاقل بوده

خیلی خوشحال شد و گفت :خدا را شکر که سوار ماشین غریبه ها نشدی عزیزم.

حالا بیا توی آشپزخونه که ناهار لذیذی برات آماده کردم.

جالب بود دوستان گلم ؟

حالا نظرتون رو بنویسین دیگه!

با تشکر : مبینا سلطانی

[ پنجشنبه 1391/06/16 ] [ 17:21 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

شعر مداد رنگی سروده ی خودم

سه تا مداد رنگی

تو جعبه ی قشنگی

دوتاش که زرد و آبی

اون یکی هم سرخابی

 

امیدوارم از شعرهای کودکانه ی من خوشتون بیاد

[ جمعه 1391/05/27 ] [ 11:16 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

2شعر ساده از خودم

 

یه روز علی کوچولو  -  رفتش به مهد کودک

اونجا شدش همبازی  -  با یک نی نی کوچک

------------------------------------------------------------

من و آبجی تو خونه - هی می گیریم بهونه

مامان بابا که میان - بهونه ها تمومه  

------------------------------------------------------------

                                                                                    نظرتون چیه؟

                                                                                       چطور بود؟

[ یکشنبه 1391/04/18 ] [ 13:4 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

سارینا جون

 سارینا در سن 8 ماهگی

 

[ شنبه 1391/04/17 ] [ 5:12 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

داستان های من

داستان اول                                           مسافر

پدر سفر کاری مهمی  داشت و حتماً باید به آن سفر می رفت و اگر نمی رفت نه    

می توانست ۱۰۰میلیون دلار را بگیرد و نه می توانست ...  . 

از آن طرف دختر و همسرش نگرانش بودند.

 

  چند روز گذشت تا اینکه نامه ای برای آن ها رسید. مادر و دختر نگران به

 طرف در رفتند. وقتی دختر در را باز کرد فریاد زد : مادر ! نامه ای از طرف پدر رسیده است.

 --------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دوم                                 ماجرای کتاب ماندانا

ماندانا با مادرش به کتاب فروشی رفت.ماندانا به چند کتاب خوب نگاه کرد و بعد به فکر فرو    

رفت . 

او مقداری پول همراه خود آورده بود پس برای همین پول را به فروشنده داد و

کتابی را به نام مروارید خرید و وقتی به خانه رسید کتاب را پیش کتاب های دیگرش داخل

کتاب خانه ی زیبایش گذاشت.

بعد از چند ساعت او کتابش را خواند و به خوابی عمیق فرو رفت.

در خواب دید که کتابش را برده اند و ناگهان از خواب پرید و به سراغ کتابش رفت.

ولی با خوشحالی دید که کتاب سر جایش است. وقتی خیالش راحت شد دوباره خوابید. 

--------------------------------------------------------------------------------------------

داستان سوم                              مورچه ی زحمت کش

مورچه ی کوچولو و زحمت کشی بود که برای جمع کردن دانه به بالا و پائین کوه می رفت.

او خیلی زحمت می کشید و دانه های زیادی برای خانواده اش جمع می کرد تا در زمستان

خیالش راحت باشد.

بالاخره پاییز فرا رسید و مورچه خوشحال شد که برای فصل سرد پاییز و زمستان غذای کافی

و مناسب دارد.

 

 مورچه کوچولوی قصه ی ما آن قدر مهربان بود که به دوستانش هم دانه می داد. 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

داستان چهارم                                        شیدا        

 نوزادی به نام شیدا به دنیا آمد. مادر شیدا از او به خوبی مراقبت می کرد .

شیدا بعد از چند ماه کمی بزرگ شد.
عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی با بیان اینکه تماس مادر با نوزاد از بدو، تحريك يك غريزه اوليه، حفظ تعادل حرارت بدن، عشق، امنيت و غذا را براي نوزاد به ارمغان مي‌آورد

او به مهد کودک رفت و در مهد کودک چیزهای تازه ای یاد گرفت مثل : کاردستی - نقاشی

و حفظ شعر.

مدتی گذشت تا اینکه شیدا به دبستان رفت و آنجا هم نوشتن و خواندن را یادگرفت .

شیدا دیگر خانمی شده بود برای خودش.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

داستان پنجم                                         سفر به یاد ماندنی

یک روز مهسا و برادرش مهدی همراه باپدر و مادرشان به سفر  رفتند. آنها مقداری خوراکی در

راه خوردند و بعد کمی جلوتر در ویلایی استراحت کردند.

دوباره آنها به راه افتادند. شب به خانه ی مادر بزرگ رسیدند . با هم عکس گرفتند و شاد بودند.

آن روز به همه ی آنها خیلی خوش گذشت.

چقدر زود گذشت . ای کاش ما هم آنجا بودیم.

 ای وای همه ی این ها فکر و خیال من بود...

[ جمعه 1391/04/02 ] [ 18:17 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار ...

[ شنبه 1391/03/27 ] [ 16:1 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

حرکت جانوران

[ شنبه 1391/03/27 ] [ 15:1 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

پیام بچه گانه

بچه ها جون من این چند شاخه گل رو تقدیم می کنم به همه ی بچه هایی که مامان بابا

 هاشون رو اذیت نمی کنند.

 

 

 

[ شنبه 1391/03/20 ] [ 23:18 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

موسیقی کودکانه

 

آهنگ امید بچه ها

گوش کنید و یا دانلود کنید

بدک نیست

 

[ پنجشنبه 1391/03/18 ] [ 7:58 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]

بابا جونم روزت مبارک

Fathers day Scraps


[ چهارشنبه 1391/03/17 ] [ 11:53 ] [ مبینا سلطانی ]

[ ]