داستان اول مسافر
پدر سفر کاری مهمی داشت و حتماً باید به آن سفر می رفت و اگر نمی رفت نه
می توانست ۱۰۰میلیون دلار را بگیرد و نه می توانست ... .

از آن طرف دختر و همسرش نگرانش بودند.
چند روز گذشت تا اینکه نامه ای برای آن ها رسید. مادر و دختر نگران به
طرف در رفتند. وقتی دختر در را باز کرد فریاد زد : مادر ! نامه ای از طرف پدر رسیده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------
داستان دوم ماجرای کتاب ماندانا
ماندانا با مادرش به کتاب فروشی رفت.ماندانا به چند کتاب خوب نگاه کرد و بعد به فکر فرو
رفت .
او مقداری پول همراه خود آورده بود پس برای همین پول را به فروشنده داد و
کتابی را به نام مروارید خرید و وقتی به خانه رسید کتاب را پیش کتاب های دیگرش داخل
کتاب خانه ی زیبایش گذاشت.
بعد از چند ساعت او کتابش را خواند و به خوابی عمیق فرو رفت.
در خواب دید که کتابش را برده اند و ناگهان از خواب پرید و به سراغ کتابش رفت.
ولی با خوشحالی دید که کتاب سر جایش است. وقتی خیالش راحت شد دوباره خوابید.
--------------------------------------------------------------------------------------------
داستان سوم مورچه ی زحمت کش
مورچه ی کوچولو و زحمت کشی بود که برای جمع کردن دانه به بالا و پائین کوه می رفت.
او خیلی زحمت می کشید و دانه های زیادی برای خانواده اش جمع می کرد تا در زمستان
خیالش راحت باشد.
بالاخره پاییز فرا رسید و مورچه خوشحال شد که برای فصل سرد پاییز و زمستان غذای کافی
و مناسب دارد.
مورچه کوچولوی قصه ی ما آن قدر مهربان بود که به دوستانش هم دانه می داد.
--------------------------------------------------------------------------------------------
داستان چهارم شیدا
نوزادی به نام شیدا به دنیا آمد. مادر شیدا از او به خوبی مراقبت می کرد .
شیدا بعد از چند ماه کمی بزرگ شد.
او به مهد کودک رفت و در مهد کودک چیزهای تازه ای یاد گرفت مثل : کاردستی - نقاشی
و حفظ شعر.
مدتی گذشت تا اینکه شیدا به دبستان رفت و آنجا هم نوشتن و خواندن را یادگرفت .
شیدا دیگر خانمی شده بود برای خودش.

--------------------------------------------------------------------------------------------
داستان پنجم سفر به یاد ماندنی
یک روز مهسا و برادرش مهدی همراه باپدر و مادرشان به سفر رفتند. آنها مقداری خوراکی در
راه خوردند و بعد کمی جلوتر در ویلایی استراحت کردند.
دوباره آنها به راه افتادند. شب به خانه ی مادر بزرگ رسیدند . با هم عکس گرفتند و شاد بودند.
آن روز به همه ی آنها خیلی خوش گذشت.
چقدر زود گذشت . ای کاش ما هم آنجا بودیم.
ای وای همه ی این ها فکر و خیال من بود...
